تبلیغات
شهید محرم شهبازیان - دلاور آذربایجانی از جمع «مدافعان حرم» پرکشید

زنده برآنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست

دلاور آذربایجانی از جمع «مدافعان حرم» پرکشید

تاریخ:جمعه 18 بهمن 1392-10:41 ب.ظ





کوثر دختر شهید


یکی از فرزندان استان شور و ایمان -آذربایجان- در دفاع از حریمِ حرم زینب کبری(ص) شهد شهادت نوشید.

همزمان با ولادت نبی مکرم اسلام(ص) شهید محمود بیضایی  در دمشق و نزدیکی حرم زینب کبری(س) در نبرد با متجاوزان به حرم به شهادت رسید.

 شهید محمود بیضایی 26ساله متاهل و دارای دختر یک ساله به نام «کوثر» است.
 

سهیل کریمی مستندساز ایرانی که ماه ها در سوریه مشغول ساخت مستند «فتنه شام» بود، در صفحه شخصی اش در یکی از شبکه های اجتماعی درباره این شهید نوشت:

از روزى كه در بهار ام سال، نیت كردم برم سوریه، یعنى در فرودگاه امام خمینى، توى پرواز، تو دمشق، در لاذقیه، تو هلى كوپتر، همه ى شب ها و روزهاى شمال سوریه و رفت و آمدهاى به شهرهاى مختلف در اون كشور، كسى كه تو همه ى لحظه هام حضور داشت، حسین بود. حسین نصرتى، حتا از عزیز دل م محمد تاجیك هم به من نزدیك تر شده بود. تو همه ى تنهایى هاى سرزمین جنگ و خون ریزى. با همه ى درد و دل كردن ها. خلوت كردن ها. تو گوش هم پچ پچ خوندن ها. از این عملیات به اون عملیات. از این شهر به اون شهر.

من همه جا با حسین بودم. حسین همه جا با من بود. به ش مى گفتم یه موقع حرف م رو جدى نگیرى! به نظر من تو حسن باقرى این جمعى... بعد جفت مون پقى مى زدیم زیر خنده. جمع مون معروف بود به شانتورا. و حسین مخ این جمع بود. تو همه ى زمینه ها.

*بار اول تو پرواز تهران به دمشق از صندلى جلویى بلند شد و رو به من گفت: آقا سهیل! براى ساخت مستند مى رید سوریه؟ گفتم: لو رفتم؟ گفت: تو سالن ترانزیت دیدم تون. بعد این شروعى بود براى برادرى من و حسین. مى گفت تازه بچه دار شده. "كوثر". مثل بت مى پرستیدش. وقتى تو یكى از هم راهى ها پاش خورد میكروفون دوربین م رو شكوند، تا روز آخر عذاب وجدان داشت. حتا پس از این كه خودش شكسته گى رو ترمیم كرد.

*حسین یكى از پروژه هاى اصلى عكس ممد بود. از همه چى ش عكس مى گرفت. حتا خوابیدن. بنا بود تو ایران هم ممد تاجیك بره سراغ ش و از خونه و زنده گى ش هم عكس بگیره. در كنار خانوم ش و كوثر. ممد مى خواست از كوثر پرتره هاى حسین پسند بگیره. نمى دونم گرفت یا نه.

*هر كدوم از بچه ها كه شهید مى شدند، اولین نفر حسین بود كه خبرم مى كرد. و همه ش حسرت مى خورد. هر از چندى پیامكى به م مى داد. یا از این ور، یا از كنار ضریح خانم زینب یا رقیه خاتون. تو تشییع پیكر حاج اسماعیل اكبرى با هم بودیم. قرارمون رو از شب قبل تنظیم كرده بودیم. اون روز كنار هم خیلى حال كردیم. خیلى. چه قدر واسه اتفاقى كه براى تجهیزات و راش هاى من افتاده بود دل مى سوزوند. همه شون رو لعنت مى كرد. تا لحظه ى آخرى كه با هم بودیم پى گیر بود.

*دو روز پیش تو مراسم ختم پدر خانم یكى از بچه ها، سراغ ش رو از مسؤول ش گرفتم. گفت: دو، سه روزى هست كه رفته اون ور. یه چیز غریبى از دل م گذشت.

روز میلاد نبى خاتم گوشى رو خاموش كردم و نرفتم دفتر. داشتم چیز مى خوندم. تو كتاب خونه ى خونه مون. دوشنبه امتحان داشتم. نماز عشا رو كه خوندم و در حین مرور درس ها، یاد حسین از ذهن م گذشت. مثل برق. نمى دونم چرا. بعد تصور كردم اگه حسین شهید شه چى؟ مثل برق از ذهن م گذشت. سعى كردم رو درس متمركز شم. باز فكر كردم یعنى حسین با چى شهید مى شه؟ باز از ذهن م گذشته بود. نمى دونم چرا. در همین اثنا تله فون خونه از اتاق مجاور زنگ زد. گفتم شاید از اقوام ارباب باشند. رفت رو پیغام گیر. صداى ممد تاجیك بود. تا برسم، یه پیغام نامفهوم گذاشته بود. زنگ زدم. ممد از اون ور خط گفت: حسین نصرتى شهید شد. بدون مقدمه. دنیا رو سرم هوار شد. چشام سیاهى رفت. جیگرم سوخت. حسین، سوریه، نزدیك مثل برادر، كوثر، كوثر، كوثر. سیل اشك امون نداد. زنگ زدم به بچه هاى دیگه. فقط پشت خط هق هق مى كردیم. حسین تو دمشق شهید شده بود. جیگرم سوخت.

••••••••••
پایان هر روز كه مى شد، و هنوز گرد و غبار و دود و دم عملیات رو از سر و كول مون نشسته بودیم، حسین اصرار به دیدن راش ها مى كرد. میومد تو اتاق و سر تخت من مى نشست و پافشارى مى كرد همه ى راش ها و عكس ها رو با دقت تمام ور انداز كنه. مى گفتم: دارم خاطرات م رو مى نویسم، الآن مزاحمى. مى خندید و مى گفت: خاطرات تو من م! ویدئوها رو نشون بده. مى گفت: این طورى عیب هاى كارهام رو هم مى تونم بفهمم. تو همه چى دقیق بود. مى گفت كاراى ما هم یه جور مستندسازیه. تو همین اتاق، رازهاى مگوى زیادى بین مون رد و بدل شد. مى گفت: باورم نمى شه من كنار سهیل كریمى دارم كار مى كنم... سهیل كریمى! حالا سهیل كریمى كیه و كجاست، حسین نصرتى كجا؟ حسین هم پروژه ى مستند من بود و هم پروژه ى عكس ممد. حالا همه مون پروژه ى حسین یم. سوژه ى خنده ى حسین. جیگرم بد جورى مى سوزه، بد جورى





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
الهی نامه ی شهداء
دوشنبه 21 بهمن 1392 10:03 ق.ظ
سلام،
آری:
یاد شقایق های پر پر،
یاد گلها،
یاد شبنم های خونین گرامی باد.
علی برپورجانباز
جمعه 18 بهمن 1392 09:56 ب.ظ
اینجانب علی برپور مربی کاراته شهید بزگوار محمود رضا بیضایی هستم . محمود رضا بیضایی با برادرش احمد رضا در سال 1368 برای یاد گیری فنون کاراته به باشگاه اینجانب تشریف آوردند و آنها با جدیت تمام این فنون را یاد گرفتند طوری که با کمترین فاصله به اخذ کمربند سیاه نائل گردیدند. محمود رضا در سال 1372 در مسابقات بین الملل کاراته شرکت نمود و با حریفانش چنان مبارزه میکرد که تحسین داوران و تماشا گران را برانگیخت . از جهت معنوی ،این دو برادر، چنان در حد بالایی بودند که بنده به حضور آنها در باشگاهم افتخار میکردم و در این دو برادر رنگ و بوی شهدای جنگ تحمیلی را مشاهده می نمودم اینجانب قسم میخورم که در طول این چند سال حتی یک فعل مکروه از وی ندیده ام چه رسد به فعل حرام . وقتی که متوجه شدم که وی برای دفاع از حریم حضرت زینب راهی دمشق میشود یقین کردم که به مقام شهادت نائل خواهد شد و چنان هم شد . آخرین بار که به دیدن اینجانب آمد با برادرش احمد رضا بود که به من زنگ زدند که میخواهیم به دیدارت بیاییم و از این که من به این دو برادر عشق می ورزم من هم تا سر کوچه به استقبالشان رفتم و هنگامی که محمود رضا مرا دید به من نزدیک شد و دستم را بوسید و بعد چهار زاونو به زمین نشست تا پایم را ببوسد من اجازه ندادم و به بلندش کردم . این را به خاطر این گفتم که ادب ایشان را بشناسانم . انشاء الله در نوشته های بعدی خاطرات بیشتری در بارۀ وی خواهم گفت . انشاء الله در روز قیامت از شفاعتش بی نصب نمانیم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.